تنور خولي
اي سر بگو با مادر خود پيكرت كو آن پيكر در خون خضاب و بي سرت كو
خواهر به همراه تو بود اي جان مادر مادر بميرد بهر تو پس خواهرت كو
تو مظهر نوري چرا كنج تنوري اي زينت دوش نبي پس بسترت كو
خاكستري گرديده روي نازنينت پس حرمت دامان گرم مادرت كو
اي رهنورد سنگر الله اكبر خواه بپرسم حال اكبر اكبرت كو
اي پاسدار حرمت صلح برادر قاسم برادرزاده ي فرخ فرت كو
از مهر من هرتشنه اي سيراب مي شد اي تشنه لب برگو به من آب آورت كو
ديشب به دشت كربلا با پيكرتو گفتم بگو انگشت با انگشترت كو
«ژوليده ي نيشابوري»
«به نظر من قيام حسين يك قيام سمبليك بود،قيامي كه نه براي سقوط حكومت بلكه براي رسوايي و محكوميت معنوي آن بود.تا به مردم نسل هاي آينده اعلام كند كه رژيم اموي ضداسلامي و غير انساني است و ما مرگ را برگزيديم و دست جمعي جان داديم،اما ستم و خيانت را راي نداديم،تسليم مرگ شديم تا در برابر ننگ طغيان كنيم.چه آزادي را تنها با مردن مي توانستيم نگه داريم،واين آن است كه من امام را با رهبر هميشه يكي نمي دانم.امام يعني تجسم انساني اصول اخلاقي و معاني انساني و مبادي مجرد معنوي و اعتقادي،رهبر بايد پيروز شود اگر شكست خورد يا اگر خود را به كشتن داد ضعيف است،اما امام را بايد با ملاك ديگري سنجيد.شكست و پيروزي در زندگي او مطرح نيست،او مي خواهد با سبك زندگي و رفتارش يك نمونه ايده آل بدهد.او يك مكتب اخلاقي و معنوي و اعتقادي است كه در يك شخص و يك زندگي تجسم انساني يافته است»*.
«آموزگاز بزرگ«شهادت»برخاسته است.تا به همه آنها كه جهاد را تنها در«توانستن» مي فهمند و به همه آنها كه پيروزي بر خصم را تنها در«غلبه»،بياموزد كه«شهادت» نه يك «باختن» كه يك «انتخاب» است.انتخابي كه در آن مجاهد با قرباني كردن خويش در آستانه معبد آزادي و محراب عشق پيروز مي شود. حسين وارث آدم- كه به بني آدم زيستن داد- و وارث پيامبران بزرگ-كه به انسان«چگونه بايد زيست» را آموختند-اكنون آمده است تا در اين روزگار،به فرزندان آدم«چگونه بايد مرد» را بياموزد.حسين آموخت كه«مرگ سياه» سرنوشت مردم زبوني است كه به هر ننگ تن ميدهند تا«زنده بمانند».چه كساني كه گستاخي آن را ندارند كه«شهادت» را انتخاب كنند،«مرگ» آنان را انتخاب خواهد كرد»**.
*حسين وارث آدم-ص 261چاپ قديم / **حسين وارث آدم- ص155چاپ جديد

اولين بار سال دوم راهنمايي بودم كه مثل داستاناي خيلي رويايي باتو آشنا شدم، تو شده بودي وسيله ي كار آقاي سبزي فروش!9شماره بيشتر ازت نيومده بود رو دكه ها.اولين صفحه اي كه از تو ديدم مربوط بود به جشنواره ي كتاب دوچرخه طلايي،با همون نگاه اول عاشقت شدم،از همون روزا بود كه ديگه پنچ شنبه هام يه روز عادي نبودن،حالم گرفته بود وقتي يه پنج شنبه تعطيل ميشد.هيچ كس و هيج جاي واسه من وبيستر نوجوانا مثل تو نميشه تو بودي كه مطالب بي سروته مارو چاپ ميكردي و به ما اميد مي دادي كه بازم بنويسيم.تو بودي كه به ما جرات نوشتن دادي،تو بودي كه بما خيلي چيزا ياد دادي.ديگه يواش يواش به تولد8 ساگيت نزديك ميشيم، 15 دي،چه روز قشنگي چه فصل خوبي.يادش بخير اون زموناي قديم كه شايد خيلي از دوچرخه اي هاي جديد نبودن توجشن ميگرفتي واسه اينكه نوجوونا كتاب برتر سال نوجوون رو انتخاب كنن،ياد اولين سردبيرت عمو كچل ما،آقاي فريدون عموزاده ي خليلي بخير،يادش بخير خانم آزاده محمد حسين كه از ياران قديمي تو بود و امروز نميدونم كجاست.خيلي ها باتو بودن و به ظاهر ازت جداشدن اما به گفته ي خودشون هنوز عاشق تواند.تو بهترينارو تو خودت داري،سردبيري كه تو اندك دفعاتي كه ديدمش فقط ازش آرامش گرفتم.
كدوم سردبيري بيش از نيم ساعت به اراجيف من گوش ميده كه شما خانم رستگار گوش كردي؟دخترا شمارو خاله صدا ميزنن،خيلي دلم ميخواست منم شمارو خاله صدا كنم اما خجالت كشيدم.حالا اينجا جاي تلافيه،خاله ليلاي عزيز،اميدوارم هميشه نوجوون بمونيد.خانم شيوا حريري كسيكه با حوصله مطالب بچه هارو ميخونه وفكر نميكنم حتي يه دونه شونم يه بار بخونه، مطمئنم اونقدر ميخونه بلكه بتونه چاپش كنه.شما نزديك ترين دوچرخه اي به بچه ها بودي،هميشه هركاري داشتيم خانم حريري اولين كسي بود كه به فكرمون ميرسيد،يه وقت فكر نكنيد ماواسه چاپ مطلبامون دوستون داريم،نه،شما خودتون ميدونيد كه اينجور نيست و ما شمارو به خيلي دليلا دوست داريم كه اوليش مهربونيتون با نوجووناي پرجونه اي مثل ماست.خانم حريري بابت تموم اذيتامون مارو ببخشيد مخصوصا منو كه يه بار با يه حرف نابجا ناراحتتون كردم،هنوزعذاب وجدان دارم.خانم فتوحي كه هربار من اومدم دفتر سرماخورده بوديد،خانم عطيف كه اويل اسمتونوفرانك(ferank)ميخوندم،خانم رقمي كه فقط يه بار تو كارگاه عكس پارسال ديدمتون و فهميدم چه قدر خوبيد وچه قدر آدمارو دوست داريد،خانم كشاورز كه يه بار چندين سال پيش تو نمايشگاه مطبوعات بهتون گفتم سلام خانم يحيي پور،شمام گفتي ايشون كه آقان،آقاي مولوي كه هميشه همه عكساي كه توش هستي خراب ميشه هرچند من يه عكس خوب ازت دارم،آقاي تربن كه هميشه فعالي و آقاي حسن زاده كه وقتي برام يادگاري مي نوشتيد بالا سرتون بودم و شما گفتيد مي خواي اينجا وايسي تا من بنويسم؟! وسايردوستان كه اگه بخوام اسمتونو ببرم ده صفحه ميشه،ازهمه تون واسه مهربونياتون و دلسوزياتون متشكرم.ان شاالله دوچرخه در كنار شما 99ساله بشه.
*عكسها مربوط به نمايشگاه مطبوعات كودك و نوجوان پارساله،درضمن به اشتباه گرفتناي من نخندينا،زموناي ما اين آقايون و خانوما عكسي ازشون چاپ نميشد كه ما بهتر بشناسيمشون،منم سواد اسميم پايين!چرا بايد درست اون دوچرخه اي كه چاپش خرابه،اونم دم جشن تولد گير من بياد!

هركار ميكنم اونجوری که باید و خودم دوست دارم واسه مردم غزه ناراحت باشم نميشه،شايد تو اين
مورد برا اين باشه كه كمكهاي بيش از اندازه مملكتمون به اونارو ميبينم.ديديد وقتي زياده از حد يه مسئله اي براتون تكرار شه،ازش زده ميشيد؟شايد در مورد غزه همين جوريه.يا شايدم براي اينه كه اين سالها دليلي كه براي حمايت از مردم لبنان و غزه آوردن خيلي پسته،ميگن ما اگه به اينا ميرسيم برا اينكه جلوي اسرائيل باشن و اسرائيل بما فكر نكنه،يه چيز تو مايه هاي سپر بلا ي خودمون.اين آخر پستي نيست؟ اين اخلاقه يا سياست بازي؟يا شايدم كلا براي جنگ زده دلم نميسوزه،نميدونم دليلش چيه اما چندتايي تو ذهن خودم هست كه ميدونم درست نيست اما خب دليله ديگه!شايد براي اينكه از وقتي يادمونه تو اين دنيا جنگ بوده و قتل عام،ديگه بهش عادت كرديم و فكر ميكنيم اگه جنگ نباشه يه چيز دنيا كمه،شايدم چون بيشتر كشورهايي كه تو اين سالها جنگ زده شدن دشمن مملكت من بودن.ميدونم اينا دليل نيست،خودم دلم ميسوزه واسه اون مردم بيچاره ولي نه كامل،اصلا شايد چون من هميشه دنبال كامل يه چيزي هستم،به اين دلسوزيام راضي نميشم.از كجا معلوم شايد همين اندازه دلسوزي بسه.خدایا منو از اونایی قرار بده که این روزها از غم هم نوعشون خوابشون نمیبره.اميدوارم روزي بياد ديگه نه جنگي باشه نه جنگ زده اي.اميدوارم نسل بعد مثل ما به اين فجايع عادت نكنه.راسي چرا مردم ما ديگه دلشون براي كسي نميسوزه؟