تبليغاتX
دغدغه دارم،پس هستم

گفتم دیگه نزارم بیست دقیقه قبل کلاس بیدار شم،صبح ساعت هفت پاشم بعد از عمری یه صبحونه بخورم و با کمی پیاده روی برم سر خیابون اصلی و بعد از مدت مدیدی با اتوبوسای دانشگاه برم.ازون جایی که همیشه قرار نبوده ما سیستم خودمونو عوض کنیم،هنوز چند متری نرفته بودم که همسایه ی محترم گیر داد بیا برسونمت،از ما التماس که می‌خوام پیاده برم از اوشون:تعارف نکن بیا.بر اثر لطف زیاد این همسایه ی محترم که کاش روزایی که دیرم شده یا حس پیاده روی نیس سر می‌رسید،پیاده روی پرید. حالا اومدیم سر خیابون،مگه اتوبوس میاد!‌ بعد از ده دقیقه علافی راننده ی مسخره ی اتوبوس دانشگاه به راحتی از دیدن ما شونه خالی کرد و رفت.جالب بود من و یکی از بچه های دانشگاه عین قحطی زده ها بالا و پایین پریدیم ولی مارو ندید جون خودش! ماهم طبق روال معمول با تاکسی رفتیم.یکراست رفتیم واحد نقلیه دانشگاه داد و بیداد،هرکدومشون یه چیزی می‌گفتن که بدرد شما که نمی خوره هیچ بدرد ماهم نخورد.حالا اومدیم تو دانشگاه سوار مینی بوس بشیم بریم تا قله ی قاف دانشگاه که دانشکده ما هست،مینی بوس عزیز در ۱۰۰متری توقف فرمودن،منم عصبی دویدم سوار شدم با اونم کلی داد و بیداد که مگه مارو ندیدی؟! و چیزی تا دست به یخه شدن نمونده بود که بچه ها مارو از صحنه دور کردن.خلاصه این بود داستان یه روزی که ما خیر سرمون با نشاط آغازش کردیم.حالا شما فکر کنید من با چه روحیه ی شادی تا سه و نیم بعدازظهر سر کلاسام بودم و باهمون حال الان باید‌ برم کلاس زبان!

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 17:51 توسط قنبیت |

خسته شدم از اين همه حرفاي راستي كه به درد نمي‌خوره.نميخوام تعصبي قضاوت كنم ولي به نظر شما گازكشي به يه روستاي 10 خانواري چه ارزشي داره؟اين همه خرج كني واسه ده تا خانواده!كلي ام تو بوق كني كه آره ما 20 روستاي دور افتاده رو گاز كشي كرديم،بابا اون پيرمرد روستايي عزيزي كه عادت كرده روزشو با خرد كردن هيزم شروع كنه بخاري ميخواد چكار؟‌ اون مادر روستايي كه بهترين غذاهاي دنيارو درست ميكنه،صدسال رو اجاق گاز غذا نمي پزه.اگه مي‌‌خوايد واسه روستايي كاري بكنيد محصولشو به قيمت مناسب بخر،اگه ميخواي به روستاي احترام بزاري تو كليپاي آموزشي،هرچي شوت و خنگه روستايي و لهجه دار نزار،اگه مي‌خواي روستا‌ رو آباد كني،نسل مدرسه كپري رو ورچين.چند روز پيش شنيدم بوشهر گاز كشيدن،درسته بعنوان يه مركز استان و ازون مهمتر قطب گازي دنيا بايد خودشون گاز داشته باشن،اما آيا گاز مشكل اصليه شهراي مثل بوشهره كه زمستونش حداكثر يه كاپشن بهاره مي‌طلبه؟!اگه واقعا قصدشون خدمته،يارانه‌ي برق اين‌جور شهراي گرم رو زياد تر كنن (شنيدم كمم كردن)تا مردم تو زمستونم بخاري برقي بزارن،مگه نه اينكه مصرف برق كشور تو زمستون كمه،يا ايستگاه هاي توزيع كپسول گازو زياد كنن،يا به مشكل مهم‌تر اين شهر كه فاضلاب باشه برسن. اگه بد بينانه نگاه كنيم اين لوله كشي كردنا در راستاي افزايش مشترك براي شركت گازه،چرا كه اين محمود دوست داشتني خيلي دوست داره يارانه‌ي گازم بپرونه.

*فجايع پاکستان نشون ميده كه مسولین ما دلشون واسه دين نمي‌سوزه و حمايت از غزه يه تاكتيك مقابله با اسرائيله،نمي‌دونم اين روزا سينه‌چاكان غزه كجا فرم شهادت پر ميكنند!

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 23:50 توسط قنبیت |

سلام سيد،سيد عزيز بالاخره اومدي،من كه مي‌دونستم تو مياي.سيد مي‌خوام باهات عهد كنم كه دوم خرداد ديگه‌اي بيافرينيم.سيد عزيز من تا آخر راه باتو  هستم.سيد عزيز از همين حالا خودم رو در لباس seyedخدمت به تو در ستاد انتخاباتي‌ات مي‌بينم.واسم شده بود يه آرزو كه روي برگه ي راي نام تو‌رو بنويسم،واسم شده بود يه آرزو كه برم تو ستاد تو خدمت كنم.سيد عزيز من،حالا كه تو اومدي به خودم بعنوان يه اصلاح طلب افتخار ميكنم،چرا كه همه ميدونن آمدن تو توي اين خفقان چيزي نيست جز ايثار،ميدوني سيد حالا خوشحالم از اينكه يكي مثل احمدي نژاد رئيس جمهور شد،ميدوني چرا؟آخه هيچكي مثل اين نمي‌تونس،آبروي اصولگرايان رو ببره،هيچكي مثل اين نمي‌تونس بين راستيا اختلاف بندازه،هيچكي مثل اين نميتونس توقع مردم رو از تو معقول كنه.سيد عزيزم خوشحالم كه ارادت ما به شولاي سپيدت رو پاسخ دادي،سيد عزيز بدون كه اگه حتي امداد هاي غيبي نزارن راي مردم به تو اثري داشته باشه،تو برايم باز خاتم انگشتر ايران ميموني چرا كه تو منادي پيام حسين(ع) شهيدي هستي كه « در نتوانستن نيز بايستن » را فرياد زد.سيد عزيزم غصه مارو نخور ما به خرداد پر از حادثه عادت داربم.

*سرود خاتم انگشتر ايران را از اینجا دانلود كنيد.

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 21:42 توسط قنبیت |

این اولین داستانمه،شاید خیلی ضعیف باشه ولی خودم خیلی دوسش دارم.امیدوارم با نظراتتون راهنماییم کنید.

«مرد»

مرد تازه از خونه بيرون اومده بود.ديگه از دست همه چي خسته شده بود.مرد يقه ي پالتوشو بالا زد تا سرما گردنشو اذيت نكنه.باخودش ميگفت كاش بارون بباره. آسمون ابري بود ولي باروني نمي باريد.مرد به جر و بحث هاي خودش و زنش و مادرش فكر ميكرد.تصميم گرفت كمي راه بره شايد آروم شه.مرد همون طور كه قدم ميزد زندگي سختشو بياد آورد.

يادش اومد اون روزي كه پدر و مادرش از هم جدا شدن،اون فقط شش سالش بود.چند ماه بعد پدرش براي كار به شهر ديگه اي رفت و اونو به عمه جان سپرد.نحس ترين روزاي زندگيش اون روزايي بودن كه.....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 22:52 توسط قنبیت |

اين روزا از روزاي دانشگاه هم يكنواختر شده برام.جالبه توي امتحانا ميگفتم بزار امتحانام تموم شن،فلان كتابو ميخونم.ولي حالا كه تموم شده تقريبا روزي 10 ساعت وبگردي ميكنم،اونم وبگردي الكي!تو اوج درس كتاب ميگيرم دستم ميخونم ولي حالا حسش نيست.ميخوام اين حسو خودم بوجود بيارم.بدجوري معتاد اين دنياي مجازي شدم.قرار بود اينترنت پرسرعت بگيرم كه بدليل جيب خالي بيخيالش شدم،البته دليل اصليش اينه كه گفتم من حالا با اين وضعيت همه اش وصلم،خدا بخير كنه وقتي ديگه بحث اشغال شدن تلفن نباشه!خلاصه تصميم گرفتم ترك كنم،تصميم گرفتم واسه استفاده ام حد و مرز تعيين كنم،روزي حداكثر يك ساعت و چهل پنج دقيقه.چرا دو ساعت نه؟به همون دليلي كه 999 از هزار بيشتره!اميدوارم بتونم بر اين بلاي خانمان سوز پيروز بشم و از وقتم بيشتر و بهتر اسفاده كنم،به اميد موفقيت در عملي سازي اين تصميم بزرگ.

*بلاگ مونا برزویی که ترانه هایش را دوس دارم و اینجا هم غزلی زیبا.

+ نوشته شده در جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 1:35 توسط قنبیت |

اين گروه خيلي واسم محترمند:دكتر شريعتي،علامه طباطبايي،سيد محمد خاتمي،دكتر ديناني،سيد مهدي شجاعي.دكتر شريعتي رو دوست دارم چون با خوندن كتاباش حس ميكنم يكي داره تيشه به ريشه ي عقايد تقليديم ميزنه،كسيكه كتاب دكتر رو ميخونه اگه عقايدش شناسنامه ي باشه كارش تمومه،نمونه اش خودم.البته كاش اثر كتاباي دكتر باقي باشه و آدم دنبال حقيقت بره نه اينكه فقط چند روز ذهنشو مشغول كنه.يكي از آرزوهاي من صحبت كردن با روح دكتره،خيلي ازش سوال دارم،دكتر تو كتاباش گاهي تند رفته ميخوام دليلشو بدونم،گاهي موضوعي رو بخاطر توضيح كمش بد ميفهمم،ميخوام ازش توضيح بخوام كه منظورش چي بوده از فلان حرفش و كلي صحبتهاي نيمه خصوصي!علامه رو با اينكه هيچ كتابي ازشون نخوندم دوس دارم،دليلاي زيادي داره،يكيش چهره ي آروم و مرموزشون،يكي شجاعتشون در تدريس فلسفه در قم كه اون زمونا بيشترونه باش مخالف بودم،يكي هم تحمل نظر مخالف؛شايد كمي زياده روي باشه اما ايشون سبك زندگيشون خيلي شبيه سقراط حكيم بوده،اگه دقت كنيد چهره شونم شبيه بوده.سيد محمد خاتمي نيازي به توضيح نداره،سيدي كه در راه تحقق اسلام راستين خيلي زحمت كشيده و خيلي حرفا شنيده.سيد مهربوني كه هيچ وقت اون ماچ آبداري كه تو نمايشگاه مطبوعات ازش كردمو يادم نميره.دكتر غلامحسين ديناني شاگرد علامه،ازون دست آدماييه كه من بدون مطالعه آثارشون خيلي دوسش دارم.اولين دليل و اصلي ترين دليل چهره ي خاص و نحوه ي صحبت كردنشونه. ايشون ازون دست فيلسوفا هستن كه به زبان ساده صحبت ميكنن و حتي منه زير صفر تو فلسفه،متوجه حرفاشون ميشم.سيد مهدي شجاعي از معدود نويسندگان معاصره كه داستان معنوي مينويسه نه مذهبي.شجاعي در بطن نوشته هاش به مسائل ديني اشاره ميكنه و چه بسا در ظاهر داستانش متوجه اين مسائل نشيم.شجاعي بلده كجا تخيل و واقعيت رو تو داستانهاش بهم گره بزنه تا هم نوشته هاش جذاب باشن و هم مغايرتي با تاريخ اسلام نداشته باشن،بهترين نمونه«پدر،عشق و پسر»كاش بيشتر كتاباي شجاعي رو خونده بودم.

درجه دومي ها:شهيد مطهري،مصطفي مستور،رضا اميرخاني،قيصر امين پور،پائولو كوئليو و...

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 4:18 توسط قنبیت |

اين روزا هر كانالي ميزني دارن از انقلاب ميگن.امسال انقلاب سي ساله ميشه برا همين از خيلي قبل تر از دهه فجر شروع كردن به برنامه سازي.جداي از اينكه آيا واقعا انقلاب به هدفهاش رسيده يا نه؟مسئله اي كه ميخوام بگم اينه كه بجاي حرف زدن از اين سي سال فقط به اين چهارسال دوره ي احمدي نژاد دارن نگاه ميكنن.انگار انقلاب تو 26سال هيچ ثمري نداشته و فقط تو اين دوره ي4ساله به همه چي رسيده.راديو جواني كه با بركناري دكتر گيل آبادي تا حد زيادي از رسانه بودن دراومده،اين روزا تبديل شده به تريبون تبليغ دولت احمدي نژاد،هر روز در يك استان برنامه داره،چندين برنامه شو گوش كردم،نقطه مشترك اين بود كه استانداران فقط از دولت نهم ياد ميكنن و كاري به قبل از سال84 ندارن.اگه به برنامه هاي تلوزيون هم دقت كنيد،متوجه اين جانبداري محض خواهيد شد.اين آقايون كه از محرم هم استفاده تبليغاتي كردند اينبار نوبت به سي سالگي انقلاب رسيده  كه نقش بيلبورد تبليغاتي رو واسشون ايفا كنه.كاش اينها كه دين ندارن حداقل آزاده بودند و عقايد مردمشونو فداي اهدافشون نميكردن.
+ نوشته شده در شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 17:14 توسط قنبیت |

اول چندتا نكته رو يادآوري ميكنم،يكي اينكه من موسيقي رو هم متاسفانه حرفه اي دنبال نميكنم،راسش من هيچي رو حرفه اي دنبال نميكنم و اين خيلي بده.دوم هم اينكه بعضي از آدمايي كه دوسشون دارم كارايي ميكنن كه من دوس ندارم واگه ميبينيد من اسمشو بعنوان عشق ميبرم به معناي تاييد صددرصد اون شخص نيست.سوم هم اينكه همونجوري كه تو پست قبلي گفتم گاهي هنر شخص،گاهي چهره و رفتارهاي حركتي،گاهي هم هردو باعث ميشه تا يكي بشه عشق من.اين پست مربوط به اهالي موسيقي كه من خيلي دوسشون دارم.راسش من بيشتر خواننده هارو دوست دارم،اما يه سري هستن كه باديدنشون حال ميكنم.ميون خواننده ها اول محسن چاووشي عزيز،بعد هم ابي،شهرام ناظري،رضا صادقي و شادمهر.محسن چاووشي هم بخاطر چهره ي خاصش هم بخاطر صداي خاص ترش،محسن توي آلبومش دلبري هاي زيادي كرده كافيه به خوندنش دقت كنيد.با تن صداش بازي ميكنه،غم توي صداش هم محشره.واما ابي كه نيازي به تعريف نداره،فريادايي كه توي نقطه اوج آهنگاش ميزنه واسه ديوونه كردن آدم كافيه،انگار تمام سلولاي بدنش دارن فرياد ميزنن.اين روزا بخاطر همكاريش با اون دوتا كاناديي (بدم مياد اسمشونو ببرم)ازش دلگيرم،هرچند آهنگ خوبي از آب دراومده.آقاي ابي شما بيشتر از اينا بزرگي،مواظب خودت باش.شهرام ناظري رو خيلي گوش نكردم اما نمي دونم چرا ازش خوشم مياد ميدونيد استاد ناظري مثل استاد شجريان نيست كه بخواد روي قانون بخونه،نميدونم شايد اشتباه ميكنم،اما ناظري از دل ميخونه نه بر اساس قوائد خوانندگي برعكس شجريان كه سعي ميكنه روي اصول باشه.رضا صادقي هم كه هم چهره اش آرامش بخشه هم آهنگاش،هرچند بعضي از آهنگاش در سطح خودش نيست.مهمترين ويژگي صادقي صداقتيه كه در نحوي خوندن داره،انگار اين شعر فقط بر اساس صداي خودش سروده شده.شادمهر هم كه غصه ي صداش زيباست هرچند گاهي با تقليداش اعصابمو خرد ميكنه.اما يكي از مسكن هاي من آهنگاي شادمهره،بويژه آهنگاي آرومش،شادمهر با نحوي خوندنش شعرو به آدم تزريق ميكنه.از اونجايي كه موسيقي فقط شامل خواننده ها نميشه چندتايي از موسيقدانان هم هستن كه من دوسشون دارم هرچند از بعضياشون حتي يه كارم ازشون نشنيدم،مثل استاد شاهين فرهت.چهره ي ايشون خيلي واسم دوست داشتنيه.استاد مجيد انتظامي و بتهوون هم خيلي دوست دارم،با اينكه ازشون شايد نهايت دو سه كار شنيدم.بتهوون هميشه منو يه فكر واميداره،اينكه مثلا بهترين آثارش بعد از ناشنواييش ساخته شده،اينكه يه موسقيدان بد اخلاق و شلخته بوده،البته از آهنگ اسمش هم فوق العاده لذت ميبرم.در آخرهم بايد از سازهايي بگم كه عاشقشونم،اول از همه ويولن،كه شيش ساله ميخوام برم كلاس ولي نميرم و واسش صدتا دليل ميرم،ويولن يه حس عجيبي بم ميده،حس فرياد زدن تو طبيعت،حس غصه هاي تموم نشدني.سازهاي ديگه اي هم هستن كه دوسشون دارم مثل:سنتور،پيانو،سه تار و عود.

درجه دوميها:استاد شجريان،محسن يگانه،فريدون،شجريان پسر،ياس،
روزبه نعمت الهي،اندي،سندي،اسي،جمشيد،مرحوم معين سيدي پور،نامجو و داريوش

+ نوشته شده در شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 0:45 توسط قنبیت |

گاهي آدم دوست داره از اونايي بگه كه دوسشون داره.منظورم اون آدم مشهوراس كه دوسشون داريم.جالب اينه كه گاهي خود آدم هم نميدونه چه پيوندي ميون خودش و اون شخص هست كه با ديدنش انرژي ميگيره.حتي گاهي از كوچيك ترين رفتارهاي حركتي شون شاد ميشه.من خيلي از اين جور دوست داشتني ها دارم كه مثلا از فرم صحبت كردن يا فرم حركت كردن يه شخصي خوشم مياد جدايي از شخصيت شخص،البته گاهي هم همراه ميشه با هنرمندي اون شخص توي حرفه اش.مثلا من توي بازيگران مرد عاشق فروتن،رادان،كيانيان وبهدادم.وقتايي كه دلم ميگيره و خسته ام از همه چي ميرم سراغ فيلماي اين عزيزان،البته بيشتر تو اون شرايط فروتن رو ترجيح ميدم.وقتي بازي فروتن رو ميبينم حال ميكنم از مكثاش تو حرف زدن از راه رفتنش،واي من ديوونه ي اون رقص پاي فروتن تو باغ هاي كندلوسم،تن صداي فروتن كه ديگه اصلا محشره.فروتن هميشه با نگاش ديالوگ ميگه و خلاصه هزاران هزار حسن ديگه.بهرام خان رادان هم جز عشقاي منه، تو شمعي در باد،رستگاري در8.20و سنتوري عالي بود.ديالوگ رو مشت ميكنه محكم ميزنه تو صورت آدم.هنوز كنعان رو نديدم خيلي اين فيلم برام مهمه چرا كه دوتا از عشقام دركنار هم بازي كردند.استاد كيانيان هم كه نيازي به توصيف من ندارن،ايشون همه جوره به من انرژي ميدن كاش عكسايي كه از سفرش به حج گرفته بود رو ميديم!خيلي نگاه ايشون واسم جالبه.حامد بهدادم جداي از بازي زير پوستيش استرسي كه هميشه تو حرف زدن و رفتار كردن داره منو شيفته كرده،بازي فوق العاده اش تو روز سوم فراموش نشدنيه.
توي بازيگراي زن هم اول گلشيفته،بعدشم نيكي كريمي وبعدش پگاه آهنگراني.هيچ وقت نگاه پراز درد گلشيفته تو اون سكانس ميم مثل مادر كه با شوهر سابقش در نبود علي دعوا ميكنه يادم نميره،چهره اش منو آروم ميكنه،معلومه كه سنتوري چرا واسم خيلي مهم بود،رادان و گلشيفته.خانم كريمي هم كه بازيشون و نحوي صحبتشون ديوونه كننده اس،جالب اينه كه كريمي و فروتن زياد هم بازي ان و اين واسه من خيلي خوشحال كننده اس.بازي پگاه آهنگراني رو كم ديدم اما چهره اش واسم آرامش بخشه،شديدا منتظر فيلمايي هستم كه امسال ازشون اكران شده.
اينا عشقاي درجه اول سينمايي من هستن،درجه دوماشم اينان:پولاد كيميايي،آتيلا پسياني،كوروش تهامي،نيما شاهرخ شاهي،امين حيايي،شريفي نيا،ميترا حجار و هنگامه قاضياني

بايد يادآور بشم كه من سينما رو حرفه اي دنبال نميكنم و هرچي اينجا گفتم حسم بوده به آدماي كه دوسشون دارم.

+ نوشته شده در جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 1:55 توسط قنبیت |

دلم هواي دريا كرده،امتحانام تموم شه ميرم درياي شمال هرچند به زيبايي درياي جنوب نميرسه ولي همينم غنيمته.ازدست خودم خسته ام،نميدونم اون تولد دوباره واسه من كي پيش مياد!مشكل اينه كه من ميخوام پيش بياد نه اينكه خودم پيش بيارم.خسته شدم از دست كاراي خودم.وقتي به اين فكر ميكنم كه با مسخره كردنم با تيكه انداختنم يا حتي با نگاه ام دل چند صد يا حتي چند هزارتا آدمو شكستم از آينده ام ميترسم.جالبه اينه كه اين ترس باعث نميشه آدم شم،شدم يه احمق به تمام معني كه ميدونه رفتارش اشتباس،ميدونه ميخواد آدم شه اما نميشه.شايدم برا اينه كه راه آدم شدن رو بلد نيستم.يعني فكر ميكنم بايد صبح كه پاشدم يه آدم ديگه باشم،اما اين راهش نيس،آدم پله پله به خودش ميرسه نه يهويي.بيشتر از اينكه از عاقبت اخروي بترسم از عاقبت دنيويم ميترسم.اصلا چرا براي خوب بودن بايد به دنبال سعادت دنيوي  و اخروي بود؟خدا منو ازون آدما قرار بده كه به همه ي آدما عشق مي ورزن،اونايي كه خوبن چون خوب خوبه نه اينكه چون خوب بودن جايزه داره؟چرا من كمتر زيبايها رو ميبينم.چرا وقتي مادرم با كلي زحمت غذا درست ميكنه،اولين چيزي كه ميبينم نقص كارشه!دل ،دل،دل،همه چي بسته به اينه،اگه دلت پاك باشه كار تمومه،چجوري دل پاك ميشه؟آخ خدا كاش جواب سوالامو ميدادي،گاهي با خودم ميگم يه نقاش يه شاعر يا حتي يه كاسب داره با قلب پاكش خدارو حس ميكنه بعد تو هنوز تو اثبات خدا موندي؟آخ خدا چرا من هر رشته اي كه ميخونم باز راضي نيستم كاش رشته ي كتاب خواني وجود داشت.استاد هر هفته يه كتاب معرفي ميكرد،يه هفته رمان يه هفته شيمي يه هفته فلسفه و....من از تو قيد بودن بدم مياد خدا،چرا؟ خدا گاهي دلم ميخواد مثل ديوونه ها باشم،راحت خودمو بزنم به اون راه،هيچ رسم و رسومي رو محترم ندونم،كي ميدونه شايد ميون اين ديوونه ها كلي عاقل باشه!من اومدم فلسفه آروم بشم نه اينكه بدتر بريزم بهم، چرا ميخوام همه چيرو با عقل بسنجم؟چرا قاطي كردم،امشب تو جلسه ساختمون اومدم به همسايمون تعارف بزنم،سوتي دادم بدجور،اومدم بش بگم خانم شما جاي خواهر ما،اما زبون نچرخيد و گفتم خواهر شما جاي خانم ما!! واي! خدا چرا خيطم كردي گوش مالي اينجوري نداشتيما.تا آخر جلسه روم نميشد نگاش كنم.چرا بجاي اينكه روز به روز بشتر بهت نزديك شم ازت دور ميشم؟چرا كاتاليزورمو واسه خوب شدنم ازم گرفتي؟خدا كي ميشه من تعريفم مشخص شه از تو و دين؟خدا اصلا چرا اينقدر آدمارو متفاوت آفريدي،من هركار ميكنم از روي آدما به تو نميرسم هركي از تو و راه رسيدن به تو يه تعريف داره،هركي دين تورو يه جور تعريف كرده،يكي اونقده سفت روسريشو چسبيده يكي اونقده شل كه چيزي سرش نيست،يكي تو تلفظ ح  رحيم بسم الله اول نمازش مونده يكي اصلا نماز نميخونه،يكي قران رو ميبوسه يكي ساخته دست بشر ميدونه،ولي همه شون اسمشون مسلمونه،همه شون عاشقتن، همه اشون تو نقاشياشون تو شعراشون تو نت آهنگاشو از تو الهام ميگيرن.خدا كمكم كن به جواب سوالام برسم قبل از اينكه دير بشه.

پيوست:
انشارت كاروان كتاب عجيبي چاپ كرده،پيشنهاد ميكنم بخريدش،هرچند من هنوز نخريدمش.
عنوان پست ايهام داره،هم واقعا املاي اون لفظ موردنظر بوده،هم اشاره به متنم داره و به شماميگه چجوري خضوبلات بنويسيد!شايد اين پستو پاك كنم!

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 1:48 توسط قنبیت |