تبليغاتX
دغدغه دارم،پس هستم

تقديم به دختر و پسراي كه در بيمارستان مخ هم ديگرو مي‌زنند

امروز صبح رفتم بيمارستان حضرت فاطمه(س)تهران براي اينكه دكتر دستمو ببينه و وقت عمل بزنه واسم.مدت زماني زيادي پشت در اتاق دكتر روي صندلي نشسته بودم.به ناگاه متوجه نگاهي شيطنت بار به خودم شدم.خسته بودم حال و حوصله نداشتم سرمو انداختم زير و دستمو تكيه‌گاه كردم واسه كله مبارك كه بلكن خستگي دربره،بعد از هفت هشت دقيقه باز سرمو آوردم بالا ديدم شيطنتش زيادتر شده و هي زير لب يه چيزي ميگه.شنيده بوديم فضاي تهران آلوده‌اس باورمون نمي‌شد!خدايا من كي باشم؟اين كي باشه؟اينجا كجاست؟!‌‌‌

حواسمو ازش پرت كردم و بردم روي ال سي دي بيمارستان كه داشت فيلم هندي پخش مي‌كرد.زيرچشمي هواشو داشتم ديديم ول كن نيست.با خودم گفتم بابا اين ديگه كيه با يه من ريش و قيافه‌ي شهرستاي ما به ما گير داده،آخه وقاحت هم حدي داره!سنش از من كمتر بود،گفتم شايد قيچه كه نگاهش رو من زوم شده،موهاشو داده بود بالا سمت چپ و راست موهاشم ريخته بود روي گوشش چشماي درشتي داشت ولي از رنگ پيرهنش خوشم نيمد ولي خوش هيكل بود،دستش حسابي باند پيچي شده بود،از اون كفشاي پوشيده بود كه من بدم مياد مخصوصا اينكه سفيد بود و حسابي چرك شده بود!مامانش كنارش بود.ياد يكي از كانديداي معترض افتادم،كم كم داشتم به خودم شك مي‌كردم آخه مگه من اينقدر خوشگلم!اعصابمو ريخته بود بهم كه يه دفعه ديدم دختر كناريم پا شد رفت به سمت حياط همون موقع ديدم پسركي كه يك ساعت مارو به خودمون مشكوك كره بود هم پشت سرش رفت بيرون.بيست دقيقه بعد اومدن تو البته پسر با تاخير!دختر كناري من داره واسه دوستش تعريف مي‌كنه ماجرارو:موهاشو مثه ساسي مانكن زده،نازه ولي يه كم بي ريخته!به درد بيرون رفتن كه ميخوره،اونم مامانشه!وااااااااي ببين ديوونه داره كنار مادرش واسه من ادا درمياره،اوه نه نگاه نكن خجالت كشيد داره بوس ميفرسته،بزار بش اس بدم بفهمه كه مامانش داره بو ميبره!عجب خريه ها...

خداوند سرخوشي را از جوانان ما نگيرد كه در حال احتضار هم بيكار نمي‌نشينند.

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 16:48 توسط قنبیت |

از ديشب تا حالا اين هزارمين باره كه باز ميكنم اين صفحه ي لعنتي بلاگفارو تا حرفي چيزي بنويسم بلكن خالي شم ولي هربار كه باز كردم ديدم نه چيزيه كه بشه گفت حتي به عزيزترين دوستان و نه چيزيه كه بشه توجيحش كرد.آدم حسابي نبودم،خيلي اوقات بي شرمي رو رو سفيد كردم براي مادرم ولي از ديشب تا حالا فقط به مادرم فكر ميكنم،به غصه هايي كه داشت و حالا به همون اندازه يك شبه بش اضافه شد.اتفاق نبود چراكه حاصل نوع و روش زندگي اين دندان كرم خورده است!فقط در عجبم از لطف خدا كه چرا سربزنگاه ريخت اون چيزي كه نميشه جمعش كرد.آدم به حماقت اين آدم پيدا نميشه،خر به تمام معنا!و در عين حال غد و پررو!بيچاره اگرهم راست بگه چوپون دروغگويش بدجوري مانع از مقبوليت ادعاهاشه.سالها پيش از مادر خواستيم كه اين دندون رو بكنه ولي اميد داشت به آدم شدن اين ميوه‌ي لك!گاهي آدم‌ها لياقت شرايطي كه خدا بدون توجه به اوضاع اون آدم بهشون ميده رو ندارن و حتي يك روز مانده به تموم شدن بايد اين فرياد نالايقي شون رو سر بدن،والا ميميرن به خيال خودشون.‌
انگار خالي شدم،شايدم ناراحت بشم از اينكه اينو اينجا نوشتم.

فردانوشت:‌
بازي پيچيده شده گويا اين بار چوپان راست ميگه ولي بازهم از حريت با نقطه اش كم نمي‌شود!

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 18:27 توسط قنبیت |

تقديم به مم باقركه بسيار از اين افتخارات دارد،باشد كه غم اين روزهايش برطرف شود

راسش با اينكه نمي‌خوام تريپ نژادپرستانه بزارم ولي بايد بگم هربار كه خليج رو مي‌بينم،مبهوت ميشم و كلي حال ميكنم كه اسمش فارسه،پهناوري خليج ديوونه كننده‌اس.چندين باري كه رفتم بوشهر موفق نشده بودم برم تو خليج‌شناكنم،هربار به دليلي نشده بود.اين بار تصميم گرفته بودم اگه شده يه ثانيه برم تو آب،برم.روز آخر در ساعات‌هاي پاياني سفر و درست در اوج گرماي سر ظهر ليان(نام قديم بوشهر) رفتم تو آب!يه ديوونه ديگم تو آب بود.بشدت آب شور بود و منم ياد قم مينداخت.سنگ‌هاي كف آب هم كه دمار از پايمان در آوردن.شايد فقط يك ربع شنا كردم و از آب اومدم بيرون و حالا تازه يادم افتاد كه من افتخاري در خليج كسب نكردم،همون لحظه ندايي با صداي مم باقر به گوشم رسيد كه علي تو ميتوني تو بايد بتوني.دوباره تنمو به آب خليج سپردم و مفتخر به اين افتخار عظيم گشتم.وقتي گرماشو حس كردم،بي اختيار ياد تمام دوستاني كه باهم اين افتخارو در خزر كسب كرديم افتادم.اين روزها به اين فكر ميكنم كه تنها آرزويم قبل از مرگ رسيدن به اين افتخار در مثلث برموداست و بس!

از اونجايي كه رفتن به سينما يكي از كارهاي فرهنگي و تفريحي ماست،بخصوص كه در شهر چيزي براي تفريح پيدا نشه؛با دوستان رفتيم سينما بهمن بوشهر.فيلم دوخواهر راي آورد كه ببينيم.وقتي وارد سالن شدم با اينكه سالن خوبي بود نمي دونم چرا ياد تالار عروسي افتادم،فكر كنم بخاطر بزرگي بيش از حدش بود.دردسرتون ندم،فيلم كه شروع شد،با هر سكانس ما بيشتر حس متهوعي بودن بمون دست ميداد،تا جايي كه نوبت سكانس ابراز علاقه‌ي حامد كميلي به الناز شاكردوست رسيد؛تصور كنيد كميلي با يه شورولت قديمي كه كلي فشفشه بش بسته شده يهو تو حياط خونه زن سابقش ظاهر ميشه و بعد سه تا پسر گيتار بدست كه بشدت گيتاراشون كثيفه و جاي دست روشون فراوون،شروع ميكنن به نواختن و اينجا حامد به الناز ميگه:«چرا منو نميخواي؟بخدا بچه هاي من و تو خيلي ناز مي‌شنآ»اينجا من رسما بالا آوردم.لذا از تمامي دوستان سينمادار خواهشمندم به همراه بليط اين فيلم يه پاك تهوع بدن كه از نون شب واسه تماشاچي واجب تره!اينقدر اين فيلم با بازي هاي مصنوعي بخصوص بازي مسخره گلزار افتضاح بود كه حتي تين‌ايجر هاي عشق گلزار هم بعد از تموم شدن فيلم حواسشون نبود كه بايد پاشن برن بيرون.

           

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 17:11 توسط قنبیت |

بنا به ريشه هاي پرافتخار فرهنگي ما ايرانيان عده اي معلوم‌الحال كه گويا از كشورهاي همسايه وارد ايران شدن در استاديوم‌هاي ورزشي فحش خار و مادر نثار همديگر و داور ميكنن.كمتر بازي فوتبال داخل ايران رو ميشه ديد كه از اين دست الطاف در فضاي معنوي ورزشگاه كه با نوشتن شعارهاي ديني ايجاد شده!رو نشنيد.‌‌
گاهي اونقدر اين صداها زياد هست كه شما بجاي دوستان تلوزيونچي بايد صداي گيرندتو كم كني تا فضاي فرهنگي خانواده مورد خدشه واقع نشه.در كمال تعجب بارها اين اتفاق افتاده و برادارن خط  مقدم رسانه تنها به كم كردن صدا راضي شدن،و زحمت محو كردن و قاطي كردن صداهارو هم به خودشون نميدن.آما امروز مسئله فرق داشت،مردم فحش نميدادن كه واسه دوستان صلوات باشه،مردم شعار ميدادن،اونم درحاليكه به استناد فارس و تصاويري كه ديديم بيش از سه برابر نيرو(با انواع لباس‌ها) داخل و خارج ورزشگاه بوده!اينجاست كه دستها روي پلاگين صدا ميره و صداها يا محو ميشن يا قاطي پاتي.بهرحال از برادارن تشكر و قدرداني ميشود چراكه نگذاشتند عده‌ي بسيار كمي خس كه گاهي خاشاكي هم باهاشون همراس فضاي خانمان را سبز كنن.من نميدانم چرا اين‌ها ول كن نيستن،انگار نه انگار گندهاشون اعتراف كردن؛باشد كه بيشتر‌ بيانديشند‌.
*تبريك ميگم به دوستان استقلالي‌ام بخاطر فرار از شكست.

+ نوشته شده در جمعه دهم مهر 1388ساعت 18:9 توسط قنبیت |

قبل از خوندن بگم كه سعي كنيد با لهجه ي قمي بخونيد اين مطلبو،اگرم بلد نيستي واقعا نصف عمرتون كه هيچ كلا بر فناييد.چند روزي از اعلام  تاسيس تجهيزات هسته‌اي در اطراف قم مي‌گذره و حرفاي زيادي در كوچه بازار درباره هسته‌اي شدن قم به گوشم ميخوره؛مثلا درست همون روزي كه سرظهر اعلام شد كه همچين مركزي وجود داره من تو اتوبوس بودم.راننده صداي راديو رو زياد كرده بود:«...اعلام كرد اين مركز غني سازي در بيست و پنج كيلومتري شهر مقدس قم در حاشيه ي اتوبان قم تهران واقع شده است.»مرد ميانسال نابيناي بلند به پيرمرد عصا به دست كناريش گفت:خب به سلامتي هسه اي شديم.پيرمرد گفت:دلت خوشوو حال فكر كردي اينا خودشون اعلام كردن؟!چندوقته منافقين لو دادن اينجي و چنجا ديگه رو؛اصن مگ ما كه اين همه ساله تو اين خراب شده بوديم غريبه ايم كه به ملت نگفتن و به سازمان خارجكي گفتن!نابينا گفت: من شرمندم ولي حاج آقا يعني اينا دروغ ميگن؟نفرمايين،نفرمايين»پيرمرد گفت:ما ازون موقع كه يه درشكه تو اين خيابون صفاييه ميرفت و ميومد تو اين شهر دنبال آب تهرون بوديم،هنوزم بايد با بيست ليتري هي مثه چي چي برم آب بخرم بيارم،هسه‌ا‌ي ميخام چوكنم،اصن چري اينا يهو سر ظهر جمعه‌اي اونوم در نبود احمدي نجات بايس اعلام كنن؟!چتو اين دفعه جشن نگرفته؟هان ساكتي بوگو نه بوگو ببينم چطو شده يهويي يادشون افتاده به ملتشون بگن؟!مرد نابينا از جواب پيرمرد ناتوان مونده بود و بهتر اين ديد كه در اولين ايستگاه پياده شه؛وقتي بلند شد كه پياده شه كارت الكترونيكي آبش افتاد زمين؛پيرمرد سريع داد زد:«غصه نخور،آبمون شور بو حال واسمون بعد سي سال سنگينشوم كردن.»بعدش پيرمرد آروم بمن گفت:تاحال فك ميكردم شيخا دور بر خودشونو امن ميسازن نم دونستم سر اين هسه پسه ها حواسشون از خودشونوم پرت ميشه!منم با خودم گفتم اقلاكن نكته مثبش اينه كه قم بيشتر از پيش مشهور ميشه.

*ه تمامي دوستان وبلاگ نويس نسيمي هشدار ميدم كه اگه عكس بچگيشونو نزارن از شام خبري نخواهد بود.
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 0:55 توسط قنبیت |

امشب كه توي اتوبوس بالاي ده بار به امين گفتم كه از پاييز متنفرم يه دفه به ذهنم اومد شايد بخاطر پاييزاي چندسال پيشه تهران بوده،اون روزا كه با علیرضا ميرفتيم تا اول ترمي كتاب بخريم و هنوز به انقلاب نرسيده هوا تاريك مي‌شد.من حسابي دمق بودم از اينكه شهر غريب رو تاريك ميبينم.شايدم براي اين بود كه تازه از خانواده جدا مي‌شدم بعد از سه ماه تعطيلي! اما باز مي‌بينم كه سالاي قبل از دانشگاه هم از پاييزفقط تاريكي يادمه هرچند به اندازه‌ي اين سالها نيست.خواستم پستي بزارم واسه اين پاييز لعنتي دوست داشتني؛كه ديدم هرچي بخوام بگم رو تو پست پارسالم گفتم.لازم به يادآوريست فعلا از خواب‌هاي آشفته خبري نيست.اينم اضافه كنم كه بارون تو پاييز اين حس مرگ رو بتوان هزار مي‌رسونه.فصلی که همه دوسش دارن واسه من یه کابوس کشداره،امسال هم تموم میشه به امیدخدا.
+ نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388ساعت 2:9 توسط قنبیت |

چرخي در وبلاگ‌هاي بچه‌ها منو به اين نتيجه رسوند كه يه پست درباره مدرسه بزارم.راسش براي من سال اول مدرسه خيلي جذابيتي نداشت،چرا كه هنوز چند هفته نشده پدرم فوت كرد و كلا بيخيال حس شديم.‌

سال73مدرسه شهيد مفتح‌
معلمم آقاي زاهدي بود كه با خودكار ميزد تو كف كله بچه‌ها البته شايدم خيلي سفت نميزد،پارسال رفتم ديدمش تو همون مدرسه،پير شده بود و هنوز داشت به بچه ها الفبا ياد مي‌داد.1111بهترين دوستم كه دقيقا از همون سال ديگه نديدمش علي حقيقت بود،الان قيافشم يادم نيست ولي دوس دارم ببينمش.يه انباري زير زمين داشتيم تو مدرسه كه بچه‌ها ميگفتن اسكلت بچه‌ درس نخونا هنوز اونجاست!سال دوم هم همون جا بودم،معلمم آقاي زنديه بود اون موقع پير بود الانم پيره و من هنوز مي‌بينمش،مردي كه هرروز به ما عطر ميزد،هرروز!‌‌يادمه هويج مي‌بردم مدرسه واسه تغذيه بعد همه مسخره‌ام ميكردن.

سال سوم رفتم مدرسه نمونه مردمي حضرت زهرا،معلممون آقاي جهان‌بين يا همچين چيزاي بود كه وسط سال رفت و آقاي باقري معلممون شد،آقاي باقري از فعالين اصلاحاته.اون سال من تصادف كردمو پام شكست،تقريبا نصف سال رو نرفتم مدرسه.سال بعد يادم نيست اسمشو ولي يادمه كه معلم خوبي بود هرچند همه‌اش ميگفت شما بالاشهريا هيچي نميشيد خجالت بكشيد از فلان نقطه‌ي شهر كه درسشون خوبه.يادمه انشام خوب بود و شب امتحان ترم انشا يه برنامه‌اي درباره اميني از آدماي شاه پخش كرد،من خنگ فكر كردم ميگه فاميلي اصلي شاه امينيه،فردا كه موضوع انشا درباره شاه و انقلاب بود شما خودتون تصور كنيد چه گندي زدم!سال پنجم آقاي ميهن خواه بود مردي متين و باكمالات،مردي كه زنگ انشا رو تبديل كرده بود به كنفرانس،هركي انشا مي‌خوند،بقيه درباره‌اش نظر ميدادن.يادمه يه بار سر كلاس علوم يه ليوان آب و خاك قاطي كرد،من داشتم با بغل دستيم ميحرفيدم،يهو گفت كي حاضره اينو بخوره؟پريدم وسط و رفتم كه بخورم،ليوانو گذاشتم رو لبام كه داد زد نخور!بعد گفت دمت گرم كه پاحرفت وايسادي!منم بي‌خبر ار همه جا به خودم باليدم.‌
در آخر ميخام از همه‌ي بچه هايي كه ميان اينجا و يحتمل خودشونم وب دارن بخام از بچگيشون يعني همين حدود6-7سالگيشون عكس بزارن،لطفا.در ضمن بابت كيفيت عكسا شرمنده چرا كه اسكنر موجود نبود و عكس از رو عكس اندختم،گويا روز اول مدرسه هم آفتاب زده كه چشامو بستم.‌


+ نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 1:56 توسط قنبیت |