تبليغاتX
دغدغه دارم،پس هستم
كتاب قانون پر بود از ديالوگ‌هاي كه حسابي آدمو به فكر فرو ميبره.اصلا و ابدا قصد بررسي سينمايي اين فيلم رو ندارم.ماجراي دختر مسيحي لبناني كه تازه مسلمان شده و با مردي ايراني ازدواج مي‌كنه و مياد ايران؛در كمال تعجب رفتارهايي رو از مردم ما بخصوص خانواده‌ي به اصلاح مذهبي شوهرش مي‌بينه كه موجب بازگشت به وطنش ميشه.چندتا از سكانس‌هايي كه خيلي برام جالب بود:خانم‌ها دور سفره‌ي نذري نشستن و بعد از ختم انعام ميرن سراغ غيبت و تهمت،دختر لباني براي خانم‌ها آيه‌اي رو به فارسي ميخونه و هشدار ميده كه شما داريد گوشت برادر مرده تون رو مي‌خوريد،همين موقع همه حسابي عصبي ميشن و كلي تيكه بار اين دختر ميكنن و از همه جالب تر حرف خانم جلسه‌ايه است كه ميگه:«يه بارگي حديث الغيبت اشد من ازنا رو ميخوندي كارمونو ي سره مي‌كردي» و يا در سكانس ديگري بعد از قهر دو روزه‌ي خانواده با خمسه،حديثي رو بازهم به فارسي مي‌خونه و يادآور ميشه كه شما چند دقيقه وقت داريد آشتي كنيد والا از دين خارج مي‌شيد.يكي از خواهرشوهراش كه طرفدار خمسه است ميگه آره راست ميگه اين حديث نبويه(شايدم قدسي).خاله خانم داد ميزنه:«خودم عربيشو حفظم»ولي بازهم ميبينيم كه آشتي نمي‌كنن تا لحظه‌اي كه ميگه براي آشتي سبقت بگيريد كه هركس سبقت بگيره براي ورود به بهشت هم سبقت خواهد گرفت. تمام اين سكانس‌ها يادآور برخوردهاي بسياري از ماست كه فقط اكتفا به ظاهر دين ميكنيم،مشكلي كه اين روزها در محافل سياسيمون هم ديده ميشه،حاميان فلان طيف رو بي دين ميخونيم چون مثلا يه تار موي حامياش بيرونه!آبروي يك روشن فكر رو ميبريم چون كه با ي خواننده‌ي زن سلام و احوال پرسي كرده.‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌*

در سكانسي كه رحمان براي برگرداندن خمسه به جنوب لبنان سفر ميكنه راننده تاكسي ميگه:«...مسافرايي با دين هاي مختلف داشتم...فهميدم كه بين دين‌هاي خدا هيچ فرقي نيست،اين اخلاق و رفتار آدماست كه مهمه و از هم متفاوتشون ميكنه...»منو ياد اين جمله انداخت:«من مبعوث شدم براي مكارم اخلاق»‌
در سكانس پاياني رحمان خمسه رو در مسجدي در حال آموزش قرآن ميابه و در آخر كلاس ميشينه و همزمان با بچه‌ها ‌آيات رو تكرار ميكنه كه نشون دهنده‌ي بازآموزي ديني رحمان و رحمان‌هاست.‌
يادحرف‌هايي كه هرروز درباره‌ي خارجي‌هايي كه اومدن قم و دارن درس ميخونن،ميزنم و ميشنوم مي‌افتم.ياد غيبت‌ها و تمسخركردن ها،ياد قضاوت‌هاي عجولانه ام،و هزار هزار مورد ديگه كه نگفتنش بهتر از گفتنشه. اين ها را بايد بگزاريم به حساب تشيع صفوي يا روحيه‌ي خودبرتر بيني ايرانيان؟!

*نشريه بسيج دانشگاه مطلبي با عنوان سروش با گوگوش نوشته كه حسابي حماقت خودشون رو به رخ كشيدن.
تيزهوشي كارگردان در نشان دادن مناطقي از لبنان كه كمتر به چشم ما ايراني‌ها اومده هم جاي تقدير داره.

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 19:2 توسط قنبیت |

چند روزيه درگير كتاب«ما چگونه،ما شديم؟»صادق‌زيباكلام شدم.برگ‌برگ اين كتاب حكايت اين‌ دلايل رسيدن ايران و ايراني به اين حال و روزه.در در صفحه199 زيبا كلام كه گاهي زياده گويي هاش آدمو كلافه ميكنه نقل قولي از يه‌كتاب ديگه ميكنه كه اون كتاب نقل‌قول كرده از سياستنامه‌ي‌خواجه‌نظام‌المك:«...هر وقت كه مجهولان و‌ بي‌اصلان را و بي‌فضلان را عمل فرمايند(پست و منصب دهند)و معروفان و اصيلان را معطل گذارند،و يك كس را پنچ،شش عمل فرمايند و يكي را عمل نفرمايند،دليل بر ناداني وزير باشد و بدترين دشمن است كه ده عمل يك مرد را فرمايد و ده مرد را يك عمل... پس اگر وزير عاقل و دانا باشد،علامت آن باشد كه كارها به مردم اهل تفويض كند تا مملكت زوال نيابد...»

حالا شما مقايسه كنيد اين پندهارو با دولتي كه رتبه ي يك كنكورش رو زنداني ميكنه و مردك متقلب رو معاون اول!

اين كتاب كه به ريشه يابي علل عقب ماندگي ايران مي پردازه خوراك آدماييه كه اعتقاد دارن اسلام باعث عقب ماندگي ما شده،البته تا حدي هم واسه‌ي خرد كردن غرورهاي بي‌جاي ما ايراني‌ها مناسبه،غرورهايي كه هرروز در گوشمان زمزمه ميشوند:ملت غيور ايران،ايراني باتمدن،تاريخ مفتخر‌ به ما ايراني‌هاست‌و... .قابل توجه كه در اين كتاب از پيدايش روحيه ي مقدس تراشي و مشروعيت الهي بخشي به سلطان و حكومت در ايران باستان بخصوص در زمان ظهور زرتشت سخن‌هاي زيادي آمده اس.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 3:47 توسط قنبیت |

خدایا به حق این ماه یا وجدانم رو بگیر که بعد از گناه سرزنشم نکنه،یا واقعا آدمم کن که گناه نکنم.خسته شدم از این همه توبه شکستن،مارو به یه طرف پرت کن خلاص!این چه برزخیه درست کردی واسم،نه آدم میشم،نه بی وجدان.

+ نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 6:33 توسط قنبیت |

آقا جان سلام

این بار عرض شکایت به محضر شما آورده ام.

آقا جان مگر نمی بینید که پوستین وارونه به تن اسلامی که ریشه اش از خون پاک پدرانتان آبیاری شده،کرده اند و معاویه وار احکام حکومتی صادر می کنند؟!جانم بفدایت مگر نه اینکه  دین جدتان دین عطوفت است،پس چرا سیاه چاله های عباسی رو به نظاره نشسته اید؟!آقا جان منتظریم که بیایی و این چهره ی اموی عباسی را از چهره ی اسلام محمدی که سرشار از محبت است بزدایی،منتظریم همانطور که وعده داده شده بیایی و انتقام خون مظلومان و آزادمردان جهان را از دیو سیرتان تاریخ بستانی،منتظریم تا با آمدنت به چاپلوسان بی تفکر،درس اندیشیدن دهی،منتظریم تا...

می دانم که بی شک قلب شما این روزها بیشتر از هر کسی برای یاری رساندن به دین حق بی تابی میکند،آقا جان چه کنیم که این روزها فرشته ها دعاهایمان را بگوشش نمی رسانند.


تقریبا یک ساعت قبل از مغرب جمکران بودیم،بازهم با امین.گفتیم نماز جماعت بخونیم و بریم.اذان که تمام شد مکبر اسم امام جماعت رو گفت:..نوری همدانی. حالم گرفته شد،هرچه سعی کردم استدلالی برای نماز خوندن پشت سرش گیر بیارم نشد.سریع اومدیم بیرون و نماز رو خودم خوندیم.هنوز هم موندم که درست عمل کردم یا نه ولی مهم نیس چرا که اون موقع به این نتیجه رسیدم که پشت سر کسی که به قاتل تبریک میگه نایستم.جمکران حسابی شلوغ بود.جو گیر شدیم و برعکس همه ما،برگشتنه رو پیاده اومدیم.چیزی بیشتر از دو ساعت راه رفتیم.توی راه صحنه ها و رفتار هایی رو از بعضی از همسن و سالام میدیدم که.... . بگذریم.امیدوارم فردا روز ظهورش باشد و مارا از دست این بنی امیه ی دوران نجات دهد،آمین.

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 23:44 توسط قنبیت |

الف- قوانین بازی: دوست عزیز ملت اسرائیل که سابقه ی درخشانی در توهین به اسلام داره،بعنوان معاون اول انتخاب میشه.انتقادهای اهل حوزه شروع میشه.آقای مکارم در استفتایی کلی شخصی چون مشایی رو مرتد اعلام میکنن.رهبری نامه ی عزل رحیم مشایی رو تقدیم محمودش میکنه.

به نظرم این بازیی بیش نیست و چندین جهت داره:1-این روزها که او به شدت در میان حوزویان قدیمی و اهل علم بویژه مراجع تنهاست و به شدت زیر سوال رفته با ابزاری به نام  عزل مشایی در پی جلب نظر مراجع برمی آید.

2-او فهمیده که مردم این بار کوتاه نخواهند اومد،محمود رو در راه سلطنت خود قربانی میکند به این ترتیب که محمود یا مشایی رو عزل نمی کنه یا بعد از عزل  پست کلیدی دیگه ای بهش میده و اینجوری رهبر فریاد عدم اطاعت از امر نائب امام زمان(عج) بر می آورد و محمود رو به زیر میکشند و تقلب در انتخابات رو می پذیرند.

3-با طرح این مسئله ی انحرافی  تا حدی موضوع تقلب رو از اذهان دور میکنن.

هرکدوم از موارد یا حتی موارد دیگه ای مدنظر باشه مهم نیست چراکه شکافی که سالهاست بین حوزه و رهبری بوده این روزها نمایان شده و علمای قم که بیشترشون ولایت فقیه رو قبول ندارن و یا حداقل به این سبک و سیاقش رو نمی پسندد،این روزها در قبال ملت خود مسئولیت خطیری را حس میکنند.امیدوارم مرجعیت شیعه همانند همیشه با مردم باشه نه با حکومتی که با نام علی(ع)،افکار معاویه را پیگیری میکند.هرچند احتمال مورد دوم خیلی کمه چرا که مردم هدفشون محمود نیست و با این بازی ها گول نمی خورن.نکته جالب اینه که تاریخ نامه   او به محمود برای 27م بوده ولی ا.ن زیر بار حرف او نرفته.

ب-این روزها بدترین مسئله برای من اینه که کسانی دارن واسه انقلاب سر و دست میشکونن که سابقه ای در انقلاب ندارن هیچ،شائبه ی نامه های مخفیانه شون به شاه در مورد امام(ره) هم در بین مردم هست.آقای مصباح که انسان های با ایمان و صادقی را دیده ام که خود از زبان ایشون شنیدن که رساله ی امام(ره)رو نجس میدونستن،این روزها سفیرانی از جنس جنتی و یزدی برای افکارشون پیدا کردند و داعیه حفظ انقلاب دارند.

و جالب اینکه سلطنت طلبان دینی این روزها متوجه ی عدم حمایت مردم از خود شده اند و چپ و راست اعلام میکنند که«حکومت اسلامی مشروعیتش را از مردم نمیگیرد».این معنایی جز قبول شکست داره؟

وقتی اینها رو شنیدم یاد رسول الله(ص)افتادم که همیشه از مشورت با مردم استفاده میکردند و حتی زمانیکه اکثر مردم نظری رو اعلام میکردن هرچند منجر به شکست سپاه اسلام میشد،ایشان تن به نظر امت می دادند،به طور مثال در جنگ بدر مردم رای به جنگ بیرون از شهر دادن و رسول مهربانی رای به مواجهه در داخل شهر و در آخر ایشان رای مردم را پذیرفتند.ولی این روزها کسانیکه ادعای نائب فرزند او را دارند خود را از مردم جدا میداند و نظر خود را بر عموم مسلمانان واجب الاطاعه میداند،پس  نعوذبالله شاید ریسمان مشروعیت الهی ایشان از پیامبر(ص)هم ضخیم تر است!

 

+ نوشته شده در شنبه سوم مرداد 1388ساعت 0:4 توسط قنبیت |

امشب برای اولین بار خطبه های نماز جمعه رو گوش کردم.قسمت هایی بود که از رادیو بصورت زنده پخش شده بود،ولی در رسانه ی غیر ملی سانسور شده بود،مثل شعار مرگ بر چین! واز همه بدتر اینکه اخبار رسانه ی غیر ملی،حرف هایی از هاشمی رو سانسور کرده بود و فقط روی این کلام که در چارچوب قانون باشید رو تکرار میکرد.درسته هاشمی از قانون گفت ولی صریحا نهادی که قانونا مسوئل برسی شکایات کاندیداهاس رو زیر سوال برد و ازشون انتقاد کرد.هاشمی شورای نگهبان رو متهم کرد که از فرصت راهبری استفاده نکرده ولی حتی یک حرف از این صحبت هاشمی در اخبار  نیست و فقط در پخش خطبه ها بود.باید توجه داشت که اخبار در روز چندین بار تکرار میشه و پخش خطبه ها فقط یکبار.کاش رسانه ی آزاد توی این مملکت وجود داشت،اون موقع مردم به ماهواره پناه نمی بردن و طبعا از مضراتش هم در امان بودن،کاش.

*فردا میرم تهران واسه عمل،مرحمت فرموده مارا دعا کنید.

*شهادت امام کاظم(ع)رو هم تسلیت میگم،یادش بخیر هفته پیش شب جمعه اونجا بودم.

بعدنوشت: رفتم بیمارستان گفتن دکتر جان گفتن عملام کنسل تشریف ببرید،هفته بعد بیاید!

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 0:55 توسط قنبیت |

سشس

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 19:23 توسط قنبیت |

از صب که قرار شده فردا بریم اونم با اوتوبوس مادرجان گیر دادن که پاشو لباساتو جمع کن،پاشو به فلانی زنگ بزن و خلاصه کلی از این خرده فرمایشات.هرچند تقریبا مثل هرروز تا همون ظهر خوابیده بودم،بعدشم شروع کردم به خودن«کافه پیانو»که بدجوری رفتم تو حسش،حالا هی مادرجانمان فریاد برآورده که پاشو الان موقع کتاب خودن نیست!و باز جواب میدم:نمیتونم نصفه ولش کنم تا ی هفته بعد،باید تمومش والا کل سفر حواسم بهشه!کتاب فوق العاده ای بود.بعد از تموم شدن کتاب به کلی آدم زنگ زدم نه اینکه بخام بگم حالشونو نداشتم ولی فضای سنگینی تو این خداحافظی ها و حلالیت طلبیدن ها حاکم بود که حالمو بد کرد.می خواستم از دوستام اس ام اسی حلالیت بطلبم ولی دلم نیومد بعد از مدتها به این بهونه صداشونو نشنفم.هرچند شارژ گوشیم مجبورم کرد با بعضی ها اسی خداحافظی کنم.امروز اتفاقی هم افتاد که فکرشم نمی کردم ولی به شدت می ترسم از این اتفاق!خلاصه اینکه فردا یعنی همین امروز ظهر عازم می شیم،پس فردا هم که از مرز رد می شیم،از تمام دوستان میخوام که حلالم کنن و اگر گاهی تندی کردم منو ببخشن؛کمک کنید بار گناهام سبکتر بشه تا بتونم تو حریمشون راحت تر اوج بگیرم.از اونجایی که میدونم واسشون مهم نیست کی طلب میکنه و کرمشون بیشتر از اینه که به خوبی و بدی ما نگاه کنن،به خودم جرات میدم که بیاد تموم جوونای ایران بخصوص اونایی که تو این مدت با ظلم مبارزه کردن باشم،بیادشهدامون،بیاد زندانیامون،بیاد زخمی هامون،بیاد همه،حتی اونایی که در خوابند و شاید بشه بیدارشون کرد.مگه میشه آدم بره سراغ کسیکه زندگی خودشو خانواده شو بخاطر مبارزه با ظلم به مخاطره انداخته ولی یاد مبارزان امروزی نبود؟!

تمام سعی ام رو میکنم که از اونجا هم آپ کنم و همراه با عکسهایی که میگیرم.

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 0:58 توسط قنبیت |

حلالم کنید.

به یک دلیل شاید نباشم که بنویسم.

به یک دلیل دیگه،شاید باشم و نزارن بنویسم.

شاید هم مدتی نتوانم بنویسم.

التماس دعا

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 0:55 توسط قنبیت |

حرم  

حرم2

+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 0:19 توسط قنبیت |

شب است و شعله به جانم دوباره افتاده

زتشنگي نفسم در شماره افتاده

من آن عصاره ي دردم كه ماه را ديدم

در آستانه ي در با ستاره افتاده

تنور سينه‌ام از سوز دهر مي‌سوزد

چنانكه كار سخن با اشاره افتاده

به كوچه باغ دلم ره نمي‌برد شادي

ز نيش خار به جانم شراره افتاده

مرا به زهر هلاهل به خانه‌ام كشتند

كه مرگ بهر علاجم به چاره افتاده

حديث كوچه و سيلي مرا زپا انداخت

كه آتشم به جگر ز آن نظاره افتاده

در آن زمان جگرم پاره شد كه خود ديدم

زگوش مادر ما گوشواره افتاده

زخواهرم طلب تشت كردم و گفتم

كتاب عمر حسن پاره پاره افتاده            

                             «ژوليده‌ي نيشابوري»   

                                 

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 21:38 توسط قنبیت |

                                                         تنور خولي

اي سر بگو با مادر خود پيكرت كو                                       آن پيكر در خون خضاب و بي سرت كو

خواهر به همراه تو بود اي جان مادر                                    مادر بميرد بهر تو پس خواهرت كو

تو مظهر نوري چرا كنج تنوري                                            اي زينت دوش نبي پس بسترت كو

خاكستري گرديده روي نازنينت                                          پس حرمت دامان گرم مادرت كو

اي رهنورد سنگر الله اكبر                                                 خواه بپرسم حال اكبر اكبرت كو

اي پاسدار حرمت صلح برادر                                              قاسم برادرزاده ي فرخ فرت كو

از مهر من هرتشنه اي سيراب مي شد                               اي تشنه لب برگو به من آب آورت كو

ديشب به دشت كربلا با پيكرتو                                          گفتم بگو انگشت با انگشترت كو

                                                                                                  «ژوليده ي نيشابوري»

+ نوشته شده در جمعه بیستم دی 1387ساعت 22:38 توسط قنبیت |

«به نظر من قيام حسين يك قيام سمبليك بود،قيامي كه نه براي سقوط حكومت بلكه براي رسوايي و محكوميت معنوي آن بود.تا به مردم نسل هاي آينده اعلام كند كه رژيم اموي ضداسلامي و غير انساني است و ما مرگ را برگزيديم و دست جمعي جان داديم،اما ستم و خيانت را راي نداديم،تسليم مرگ شديم تا در برابر ننگ طغيان كنيم.چه آزادي را تنها با مردن مي توانستيم نگه داريم،واين آن است كه من امام را با رهبر هميشه يكي نمي دانم.امام يعني تجسم انساني اصول اخلاقي و معاني انساني و مبادي مجرد معنوي و اعتقادي،رهبر بايد پيروز شود اگر شكست خورد يا اگر خود را به كشتن داد ضعيف است،اما امام را بايد با ملاك ديگري سنجيد.شكست و پيروزي در زندگي او مطرح نيست،او مي خواهد با سبك زندگي و رفتارش يك نمونه  ايده آل بدهد.او يك مكتب اخلاقي و معنوي و اعتقادي است كه در يك شخص و يك زندگي تجسم انساني يافته است»*.

«آموزگاز بزرگ«شهادت»برخاسته است.تا به همه آنها كه جهاد را تنها در«توانستن» مي فهمند و به همه آنها كه پيروزي بر خصم را تنها در«غلبه»،بياموزد كه«شهادت» نه يك «باختن» كه يك «انتخاب» است.انتخابي كه در آن مجاهد با قرباني كردن خويش در آستانه معبد آزادي و محراب عشق پيروز مي شود. حسين وارث آدم- كه به بني آدم زيستن داد- و وارث پيامبران بزرگ-كه به انسان«چگونه بايد زيست» را آموختند-اكنون آمده است تا در اين روزگار،به فرزندان آدم«چگونه بايد مرد» را بياموزد.حسين آموخت كه«مرگ سياه» سرنوشت مردم زبوني است كه به هر ننگ تن ميدهند تا«زنده بمانند».چه كساني كه گستاخي آن را ندارند كه«شهادت» را انتخاب كنند،«مرگ» آنان را انتخاب خواهد كرد»**.

*حسين وارث آدم-ص 261چاپ قديم  / **حسين وارث آدم- ص155چاپ جديد

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 15:5 توسط قنبیت |

نسوزد تا كه دل چشمي به عالم تر نمي گردد212

نگريد تا كه ابري نخل بار آور نمي گردد

ملاك خاتميت قابليت هست انسان را

وگرنه هر يتيم مكه پيغمبر نمي گردد

زهرساقي مكن خواهش كه مي درساغرت ريزد

كه هر ساقي به عالم ساقي كوثر نمي گردد

اگر بارد زابر آسمان صبح و مساء باران

لياقت چون نباشد قطره اي گوهر نمي گردد

به درگاه رضا روكن به عالم گر تهي دستي

كز اين در هيچ كس با دست خالي بر نمي گردد

ميسر گر نشد لطفش برو خود را ملامت كن

كه كم لطفي زاولاد علي باور نمي گردد

كسيكه ضامن آهو شود وقت گرفتاري

مسلم زائرش بي بهره از اين در نمي گردد

                           «ژوليده ي نيشابوري»

جاتون سبز بود.

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 18:3 توسط |

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 19:16 توسط |

                                             چشمهاي انتظار

اي طلوع چشمهايت ديدني                               غنچه ي لبخندهايت چيدني

كاشكي مي آمدي از دورها                                با نگاهي روشن و بخشيدني  

 مي شدم در دستهاي گرم تو                             مثل گلهاي چمن باليدني

مي شدي يك آفتاب دسترس                             مي شدي يك آرزوي ديدني

در هواي پاك تو پر مي زدم                                 با دلي آبستن و باليدني

اي فروغ چشمهاي انتظار                                   كاش يك شب مي شدي باریدنی

                                                                                                              ايرج قنبري

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 0:27 توسط |

ایام شهادت امام رضا(ع) مشهد یه حال و هوای دیگه ای داره،انشا الله نصیب همه بشه.از همه جای ایران دسته های عزاداری میاد،فرصت خوبیه که با عزاداری های اقوام مختلف آشنا بشیم.جاتون سبز بود.یادجوونای مملکتم بودم.

آهوی دلم در خم زلف تو اسیر است                                                                                                 ضامن شو ازاین دام رهایش ننمایند

haram 

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 20:14 توسط |

جمکران

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 3:15 توسط |

در این پست با فتواهای حضرت آیت الله جناتی آشنا می شوید.یکی از مراجع که بدلیل متفاوت بودن فتواهاشون،بسیاری از مراجع سنتی حوزه با ایشون مشکل دارند.ازنظرآنهاکسی نبایدچیزی جزبرداشت های آنان ازکتاب وسنت برداشت کنند،حال اینکه تنوع وبروزی بودن از خصوصیات شیعه است.بسیاری ازحوزویان حتی ایشون را نمی شناسند.امیدوارم شمابرای انتخاب مرجع دینی فقط به لیست مورد تائید حوزه بسنده نکرده باشید.

*بازى كردن با آلاتى از قبيل نرد، پاسور و شطرنج در صورتى كه به عنوان ورزش فكرى، تقويت بنيه رياضى و يا سرگرمى باشد و در آن برد و باخت نباشد اشكال ندارد، حتى اگر عنوان آلت قمارى از آنها زايل نشده باشد

 *تصدى مقام قضاوت توسط زن در صورتى كه شرايط آن رادارا باشد،مانعى ندارد          

  منبع:وب سایت آیت الله جناتی                                        


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 2:6 توسط |

خانواده هاي شهداي C130 در مقابل سازمان قضايي نيروهاي مسلح بدليل تبرئه متهمان پرونده تجمع کردند.

12  13                     

+ نوشته شده در سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 0:35 توسط |

بنام بی نام پر نشان

          متن زیر نامه ای از دکتر علی شریعتی این چهره ی مظلوم انقلاب توده ی روشنفکر مردم است به همسر گران قدرش که به راستی امروزه تمام ما کسانی که به دکتر شریعتی علاقه داریم و دوست داریم حقیقت چهره های اسلامی را بشناسیم مدیون او هستیم ، پوران شریعت رضوی .

          دکتر در تاریخ ۲۵ آبان ماه ۱۳۵۱ به همسرش می نویسد:

      پوران عزیزم ، نمی دانم چه بگویم؟ گفتی دلت برایم تنگ شده است! تو که در خانه و کاشانه وپیش بچه ها هستی و فقط یک نفر را کم دارید،

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386ساعت 2:22 توسط |

بنام بی نام پر نشان

 مغازه ها شلوغ و پر رفت و آمد ،فضا سرشار از افکار آدمهای که به راحتی می توان ذهن آنها را خواند،سر و صدای بچه ها با رقص نور ویترینهای رنگارنگ آمیخته و هرچه این تداخل روشن تر می شود چشمان من از نگاه کردن به آن تیره تر ، در آن گیر و دار اسمی به گوشم خورد ،کسی با صدای بلندی اینگونه صدا می زد ، یاابوالفضل ...،طنین صدایش مغناطیسی نا پیدا بین چشمان من و صاحب صدا به وجود می آورد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم فروردین 1386ساعت 21:3 توسط قنبیت |

به نام بی نام پر نشان

تا سحر ای شمع بر بالین من امشب از بهر خدا بیدار باش

سایه غم ناگهان بر دل نشست رحم کن امشب مرا غمخوار باش

کام امیدم به خون آغشته شد تیرهای غم چنان بر دل نشست

کاندر این دریای مست زندگی کشتی امید من بر گل نشست

آه ای یاران به فریادم رسید ورنه مرگ امشب به فریادم رسد

ترسم آن شیرین تر از جانم ز راه چون به دام مرگ افتادم رسد

گریه و فریاد بس کن شمع من بر دل ریشم نمک دیگر مپاش

قصه بیتابی دل پیش من بیش از این دیگر مگو خاموش باش

جز توام ای مونس شبهای تار در جهان دیگر مرا یاری نماند

زان همه یاران به جز دیدار مرگ با کسی امید دیداری نماند

همدم من مونس من شمع من جز توام در این جهان غمخوار کو؟

واندر این صحرای وحشت زای مرگ وای بر من ، وای بر من یار کو؟ 

اندر این زندان، من امشب شمع من دست خواهم شستن از این زندگی

 تا که فردا همچو شیران بشکنند ملتم زنجیرهای بندگی

       اوایل آذر ماه سال ۱۳۱۲ بود ،ایران زیر گرد خاموشی فرو رفته بود، تاریخ از کنار یکی از روستاهای مشهد به نام مزینان می گذشت ، او گمان می کرد پسری که در یک خانواده مذهبی در آن روستا متولد شده و احتمالا تا آخر عمر در آنجا خواهد ماند یا خیلی اهل تحصیل و علم باشد به یکی از دانشگاهای مشهد برای ادامه تحصیل می رود.

      اما همیشه زمان طبق انتظار ما پیش نمیرود، تاریخ گمان نمی کرد که در ۱۶ سال بعد آن پسر کتابی را از زبان فرانسه به فارسی ترجمه کند،آن هم چه کتابی از نامش پیداست که مترجم شانزده ساله آن در شانزده سال بعد به فکر رهایی کشورش از بندگی می افتد، نام کتاب ابوذر بود!!!!

    حالا تاریخ کنجکاو شده بود ، نزدیکتر شد او را تا فرانسه و گرفتن مدرک دکترا از دانشگاه سوربن تعقیب کرد ، نامش را در مجله ها و روزنامه های فرانسوی بسیار می دید ،(شمع) او با نام شمع از خود یاد میکرد،که به فرانسه می شود ( شاندل )،آقای شاندل به ایران بازگشت ،پر از شور زندگی ،لبریز از عشق حسینی ،سرشار از ایمان اللهی ، حالا دیگر تاریخ این غلام پیر ظلم و جور مجبور بود برای جوان کم سن و سالی بنویسد که نه مقام مذهبی داشت نه جایگاه اجتماعی معلم ساده ای بود که تاریخ کشورش را رقم زد. البته تاریخ هنوز هم برای از او گفتن اکراه دارد.

    صدایش هنوز در گوش کسانی بود در هشت سال پایداری فریاد آزادی سر دادند،و نگاه پاکش ،فروغ بسیار چشمانی بود که در لحظه ای که فکر کردند ایران را آزاد کردند پر از اشک شد.

    گر چه او خود را زیاد به زندگی خصوصی اش سرگرم نکرده بود،با این حال باید گفت که دو دخترداشت که برای آنها می گوید:

                               ای دو کبوتران من،

                 که بر  برج عاشقی آشیان دارید!

                                                  ای شما قاصدان پیغام های آشنایی من!

               بر روی این خاک دشمن خیز،

                در زیر این آسمان بیگانه،

                                غریبی چشم به راه شماست!

     و همسرش که هنوز پرچم دار نهضت عاشورایی اوست ،و دم گرم خودش را در گلویش سخت می فشارد تا شاید در این عصر یخبندان خواب خفته گان مرده را آشفته تر سازد.

        روزی که دکتر علی شریعتی این متفکر مذهبی ، این مبارز روشنفکر ،به جسمی سرد تبدیل شد ۲۹ خرداد ماه سال ۱۳۵۶ بود.

+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 12:10 توسط قنبیت |